تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker خاطرات النا و مامان-بابا
سلام به همه دوستهای خوبمون

اول از همه تشکر از همه دوستان که به النا لطف داشتند .

امروز هفده روز از تولد گلم میگذره .

روزهای سخت و عجیبی رو گذروندیم .بدترین قسمتش بستری النا تو بیمارستان بود .واقعا بچه داری سخته

.سخت که چی بگم ؟ خیلی مسئولیت داره .

پدر و مادر با کوچکترین گریه بچه بند تو دلشون پاره میشه که چرا جگر گوششون گریه میکنه .

وقتی تو چشماش نگاه میکنی معصومیت و مهربانی رو توی چشماش میبینی .

هنوز باورم نشده مادر شدم !

آمدن یک موجود به زندگیمون که چندین سال دو نفری گذشته بود روند و نظم همه چیز رو بهم ریخته یک

جور
آشفتگی که اصلا ناراحتمون نمیکنه.



ورود دخترم به زندگیم و تماشای چهره زیباش در کنار لذت بردن از دقایق با او بودن همش منو به این فکر

فرو
میبره که میتونم فرزند صالحی تربیت کنم ؟



به این فکر میکنم که تربیت صحیح بیشتر از همه برای خودش خوبه و باعث کمتر اسیب دیدنش در این

اجتماع
میشه.



کارهای النا خیلی بامزه است خوابیدنش . شیر خوردنش .کششهای بدنش و گریه هاش و..........................

سعی می کنیم که النا و من وبلاگ دخترمو زود تر از قبل اپدیت کنیم .

امیدوارم خداوند نعمت بچه دارشدن رو به همه کسانی که دوست دارن عطا کنه .

این هم عکس دخترم که نیدونم چرا گوشش رو اینجوری کرده ؟؟؟؟؟؟





Image and video hosting by TinyPic



+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:55  توسط مامان و بابا | 
فرشته آسمانی ما در تاریخ نهم مرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت

ساعت هشت و بیست دقیقه صبح

با وزن سه کیلو و ششصد گرم

قد پنجاه سانتی متر

چهره ای معصوم .خواستنی و مهربان

پای به عرصه وجود گذاشت قدمش مبارک .

گل زیبای زندگیم در چهارمین روز زندگیش به خاطر زردی درمنزل نیست و ما در هر گوشه منزل صدای

زیبای او و
چهره پاکش را جستجو میکنیم



دختر نازنینم نبودنت در منزل خانه را غم انگیز تر از ان کرده که بتوان وصفش کرد .


خداوندا از تو میخواهم که دخترم را فردا صحیح و سالم در آغوش گرفته و منزلمان دوباره پر شود از وجود

نازنینش .



تاب نوشتن نیست .

برای دیدنت بیتابم عسلکم .

شب پر ارامشی در بیمارستان برایت آرزو دارم .

می بوسمت .

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:25  توسط مامان و بابا | 

 


النا عزیزم

این آخرین مطلبی است که قبل از بدنیا آمدنت مینویسم .


خیلی حال عجیبی دارم هم خوشحالم هم گیجم نمیدونم چطور میتونم با شرایط جدید خودمو وفق

بدم .


اصلا باورم نمیشه دچار چنین حسی شدم نه ماه تمام روزشماری کردم برای آمدنت .

از خدا میخواهم که با سلامت کامل پا در این دنیا بگذاری و از بدیهایش مصون باشی و تمام

خوبیهایش به
سویت روانه شوند.

زمانی که گذشت زمان کوتاهی نبود نازنینم و هر روز و هر ثانیه اش برایم خاطره شده است

گاهی به این فکر میکنم بعد از این مدت طولانی دو نفره بودن سه نفره شدن چه حسی داره؟

البته هنوز که نیامدی هم شیرینی وجودت را در زندگیمان حس می کنیم .

من و بابا خیلی برای دیدنت بی تابیم .

راستی باید اینجا از همسری تشکر کنم که واقعا حمایت هایش برایم بهترین کمک بود.

در طول
تمام زندگی برایم حامی بوده

و در این دوران طلایی بارداری همسر خوب من و بابایی مهربون تو بود .

** ازت ممنونم که برایم بهترین دلگرمی بودی **

فرشته کوچولو من از خدا میخواهم به من توان دهد مادر خوب و لایقی باشم و بتوانم از این

نعمت و هدیه
خداوند به بهترین وجه ممکن نگهداری کنم.
Glitter Photos


به امید خدا فردا و در روزی فرخنده به جمع ما خواهی پیوست و به زندگیمان شادی هدیه خواهی

کرد .مامان و بابا دوستت دارن وبرای خوشبخت شدنت همه تلاششون رو میکنند .

این اخرین نامه بی حضور توست به امید خدا نوشته های بعدی در کنار تو نوشته خواهد شد.

تا دیدنت ترا به خدا می سپارم فرشته کوچولوی من .


 





+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:0  توسط مامان و بابا | 
النا خانم

دیروز به اتفاق بابا رفتیم دکتر .


این آخرین ویزیت دکتر بود . خدا رو شکر دکتر از همه چیز راضی بود و قرار عمل را گذاشت روز

چهارشنبه نهم مردادماه که مصادف با جشن مبعث هم هست.


فرشته کوچولوی من تا یک هفته دیگه به امید خدا میتونم ترا در آغوش بگیرم .

حالا فقط بهت سفارش میکنم عجله نداشته باشی برای امدن و تا چهارشنبه صبر کنی .

مامان خیلی بارداری سختی داشت دخترم .

سه ماه ویار شدید همراه با تهوع واستفراغ .


مجبور شد برای سلامت شما بیش از هفتاد تا آمپول بزنه (مامانت مثل آبکش شده بود ).

در همون زمان مامان مامان قلبشون رو عمل کردند که بدترین روزها رو من در همون ایام گذروندم

هر روز بیمارستان هر روز دلهره تا مامان جون خوب بشن .

بابا هم تو این مدتی که مامان جون بیمار بود سه بار مجبور شد از ما دور باشه ( البته برات هربار کلی

سوغاتی میاورد ).


لکه بینی هایی که داشتم هر چند یکبار مرا استراحت مطلق میکرد .


البته مامان تو این مدت مسافرت هم رفت . یواشکی رفت چون دکترش اجازه نداده بود .

بیخواب هام از اولی که تو امدی شروع شد .الان که دیگه آخرشه از همیشه بدتره .

سوزش سردل و درد دنده هام و..............................همه این ها هست.

اما

همه این ها رو گفتم که بگم ارزش داشت که ترا داشته باشم با همه سختی هاش .

شیرینی وجودت همه راه همراهم بود و تکان هایت چه اول که مثل ماهی این ور و اون ور میرفتی و چه

الان که
کاملا واضح تکان میخوری برایم لذتی ناگفتنی است .

باز هم میگم دختر خوبی باش و تا چهارشنبه عجله نکن عزیز دل مامان و بابا.





+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:57  توسط مامان و بابا | 
من و النا تولد مسافرهای کوچولو

بردیا

        ساره


                  مانی
 
را تبریک میگیم .
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 13:30  توسط مامان و بابا | 

امروز باز من میخوام تبریک بگم اخه فردا روز پدره .

مامانم میگه بابا عزیزم خیلی برام زحمت کشیده .


من بابام رو خیلی دوست دارم


به مامانم نگفتم که خدایی نکرده حسودیش بشه اما وقتی بدنیا بیام حسابی خودمو برای بابایی لوس میکنم.


بابایی خیلی دوستم داره خودش همیشه به من میگه .








بابا جون من بهت افتخار میکنم و میخواهم بهترین دوستم شما باشی .

مامان رو هم دوست دارم اما امروز روز باباهاست ومن خواستم با بابایی کمی حرف بزنم.

به بابابزرگهای خوبم و همه بابا ها روز پدر تبریک میگم .






بابایی قول میدم دختر خوبی برات باشم .

میدونم لوسم میکنی اما اصلا لوس نمیشم .

بابا جون یواش یواش دارم آماده میشم بیام پیشتون .

آماده باشید .


 



النا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:2  توسط مامان و بابا | 
امروز با بابا رفتیم دکتر.
من عاشق شنیدن صدای قلب کوچولوتم النا عزیزو مامانی من .




خدارو شکر تومعاینه همه چیز خوب بود دکتر هم فهمید من خیلی علاقمندم برم سونگرافی دلمو نشکست و

ماهم سریع رفتیم سونو.


الهی قربونت بشم که اینقدر وول میخوری یه لحظه اروم وقرار نداشتی .

خلاصه اقای دکتر حسابی براندازت کرد .

خوشگلم وزنت هم خیلی خوب بود


به امید خدا اگر هوس نکنی زودتر بیایی دکتر برام نوبت نهم مرداد (مبعث) را زد .


حس عجیبی دارم
نمیتونم بگم چه حسیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قربون اون قدم مبارکت بشم که اینقدر خوش قدمی امروز بابا نتیجه امتحانش رو گرفت و کلی خوشحال شد

راستی امروز یکی از دوستهای نازت یعنی نیلوفر کوچولو بدنیا امد .

تولدت مبارک نیلوفر جون .

عزیز دلم با این که تو این مدت بارداری خیلی اذیت شدم اما وقتی به شیرینی بودنت فکر میکنم همش از یادم میره .

عزیزم بیصبرانه انتظار دیدنت رو میکشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:18  توسط مامان و بابا | 
     
Daisypath Anniversary Years Ticker



         pregnancy
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:19  توسط مامان و بابا | 



من اومدم که از اینجا روز مادر به همه مامانها تبریک بگم


وبه مامانم بگم من چون تو دلشم برای هدیه فقط میتونم براش برقصم .


خاله جونهای که وبلاگمو میخونید و نمی خونین روزتون مبارک .



النا



+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:30  توسط مامان و بابا | 
عروسک کوچولوی من

دارم برای تو مینویسم تویی که درون من رشد میکنی و بخشی از وجود من هستی .خدا را هزاران بار

شکر میکنم که تو این نعمت الهی را به ما هدیه داد.

مینویسم که بدانی چقدر دوستت دارم هنوز صورت

ماهت رو ندیدم ولی دیوانه وار دوستت دارم میدونم که با دیدنت بی اختیار اشک خواهم ریخت.

Image and video hosting by TinyPic

دختر نازنینم

زمان زیادی تا در آغوش گرفتنت نمانده ولی ثانیه ها نمی گذرند و من هر روز را به کندی طی میکنم.


هدیه الهی من زمانی را تصور میکنم که برای خودت خانمی شدی و زمانی که نوشته های مامان رو

میخوانی و میفهمی قبل از آمدنت هم عاشقانه دوستت داشتم.


عزیز دلم روزی هزار بار خدا را شاکرم برای وجود نازنینت و هیچ دردی زیباتر از دردهای دوران بارداری

نیست بی خوابی هایش زیباست دردهایش شیرین و انتظارهایش پر امید.


Image and video hosting by TinyPic

عروسکم

آرزو داریم من و پدرت برایت بهترین ها را به ارمغان بیاوریم و بتوانیم در تربیت

ثمره زندگیمان موفق باشیم .


ترا دوست دارم تویی که هنوز ندیدمت.





+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:51  توسط مامان و بابا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مامان و بابای النا بعد از ده سال زندگی مشترک عاشقانه تصمیم گرفتند سه نفری بشن .خداوند یک دختر بهشون هدیه کرد .ما هم تصمیم گرفتیم وبلاگش رو راه اندازی کنیم .






آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
وبلاگ دوستان
زندگی من(ترمه)
سر آغاز زندگی(مامان مریم)
خاطرات مامان الناز
آقا پسر گل ما (مامی)
من هم مامان شدم (عالیه)
مامان میترا ونی نی ناز(پرند)
از آسمون هفتم(پاییزا)
نی نی وارد میشود(مرضیه)
اقا هومن خان(کتایون)
تیستو مامان میشود
نی نی های مردادی
خاطرات من و عسلم(شیوا)
روزشمار نی نی(میتی)
نی نی ناز و مامان باباش
ساتیار کوچولو (سمیرا)
دلبند(آزیتا)
تزئین
دکوراسیون
ارین نیکلاس(پارمیدا)
پروفسور سلطان زاده
دختر کوچولو مامان بابا (سارا)
پسرقشنگ ما(بهار)
خاطرات کودک من (ایرن)
ماهان جون
آبی کوچک ما (مرجان)
زندگی و پرحرفی های من (دینا کوچولو)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان